الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

108

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

و في الصّدر لبانات * اذا ضاق لها صدرى نكتّ الارض بالكفّ * و ابديت لها سرّى فمهما تنبت الارض * فذاك النّبت من بذرى ( 1 ) شيخ مفيد در ارشاد گويد : ميثم تمّار بندهء زنى از بنى اسد بود امير المؤمنين عليه السّلام او را بخريد و آزاد كرد و به او گفت : نام تو چيست ؟ گفت : سالم . فرمود : پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داده است نامى كه پدرت در عجم تو را بدان ناميد ميثم بود . گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و امير المؤمنين عليه السّلام راست گفتند . فرمود : پس به همان نام بازگرد كه رسول خدا بدان نام تو را ياد كرد و سالم را رها كن . پس ميثم بدان نام بازگشت و مكنّى به ابى سالم شد . روزى على عليه السّلام با او گفت : پس از من تو را بگيرند و به دار بياويزند و حربه‌اى بر پيكرت فرو كنند و چون روز سيّم شود از دو سوراخ بينى و دهانت خون روان شود و ريش تو را رنگين كند پس اين خضاب را منتظر باش و تو را بر در خانهء عمرو بن حريث بر دار آويزند ده نفر باشيد و دار تو از همه كوتاهتر و تو به زمين نزديكتر باشى برو تا آن خرما بنى كه بر تنهء آن آويخته شوى به تو بنمايم پس آن نخله را به دو نشان داد و ميثم نزد آن درخت مىرفت و نماز مىگزارد و مىگفت : چه مبارك نخلى كه من براى تو آفريده شده‌ام و تو براى من پرورش يافتى و پيوسته نزديك آن مىرفت و وارسى و سركشى ميكرد تا آن را بريدند و آنجايى كه در آن مصلوب مىگرديد پيشتر شناخته بود و عمرو بن حريث را ديدار مىكرد و مىگفت : من همسايه تو شوم پس نيكو همسايگى كن عمرو به او مىگفت : خانهء ابن مسعود را خواهى خريد يا خانهء ابن حكيم را ؟ و نمىدانست كه ميثم از اين كلام چه مىخواهد و ميثم در همان سال كه كشته شد حج بگزارد [ 1 ] . ( 2 ) بر امّ سلمه داخل شد امّ سلمه پرسيد : كيستى ؟ گفت : ميثم . گفت : بسيار از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىشنيدم در دل شب تو را ياد مىكرد و ميثم امّ سلمه را از حال حسين عليه السّلام بپرسيد امّ سلمه گفت : در باغى است . گفت : با او بگوى دوست دارم بر او سلام كنم و ان شاء اللّه نزد پروردگار يكديگر را ديدار كنيم . امّ سلمه بوى خوش خواست و ريش ميثم را خوشبو گردانيد و گفت : به زودى به خون خضاب شود . پس به كوفه رفت و او را بگرفتند نزد عبيد الله بردند با او گفتند : اين مرد گرامىترين مردم

--> [ 1 ] در رجال كشّى گويد : عمره بگزارد و اين صحيح است ؛ چون ممكن نيست حجّ را تمام كرده به كوفه آيد و ده روز پيش از رسيدن حضرت امام به عراق يعنى بيستم ذى الحجّه در كوفه مقتول شود امّا عمره را در هر ماه مىتوان كرد .